نقدي است بر سه گانه FINAL DESTINATION
داستان اين سه گانه هرچند از لحاظ قصه و شخصيتها اصلا به هم ربط ندارند اما ساختار و شکل و کليت سه فيلم به يک صورت بوده : فرار از مرگ/ در هر سه داستان انسانهاي قصه با آينده بيني يکي از نزديکان از چنگال مرگ گروهي فرار مي کنند.
و در قصه اول يک گروه دبيرستاني جهت شرکت در ارد و سوار يک بويينگ پهن پيکر شده که در لحظه آخر با اينده بيني قهرمان داستان چند نفر انها بر اثر جنجالي که او در هواپيماي آماده پرواز بوجود مي آورد از هواپيما اخراج مي شوند که همين اخراج باعث زنده ماندنشان مي گردد!
در ادامه داستان فرشته مرگ که اين افراد را که از چنگش فرار کرده اند يکي يکي سراغشان مي رود و آنها را به شکلي کاملا وحشيانه و دلخراش از صفحه گيتي پاک مي کند ......درداستان دوم چندين راننده وسرنشينانشان که دريک بزرگراه در حرکتند باز يا آينده بيني يکي از رانندگان از داس بلند فرشته مرگ فرار مي کنند ولي باز شکار کينه توزانه فرشته مرگ آغاز مي گردد.... در داستان سوم آينده بيني در يک ترن شهر بازي صورت مي گيردو همان سلاخي هاي دوباره ....
آنچه دراين سه داستان مهم جلوه مي کند در 3مورد (البته به نظر بنده)بسيار قابل توجه مي کند:
1- قدرت شيطاني فرشته مرگ ، که به نظر مي رسد اين فرشته کاملا با شيطان يکسان تلقي شده است ، البته با توجه به ديدگاه انسان محورانه انسان غربي که با مرگ همه چيز تمام مي شود کاملا اين تلقي هم خواني دارد چه اينکه قدرتي که مرگ انسان غربي را مقدر مي سازد با توجه به مفهوم مرگ نزد نهليستها دقيقا همان معني نابودگر و اهريمن را مي دهد . به عنوان فيلم يعني FINAL DESTINATION ( با ترجمه تحت لفظي مقصد نهايي ) توجه کنيد آيا نويسنده يا کارگردان چيزي جز سياهي محتوم سرنوشت انسان را مي خواهد اعلام کند ؟
3- نابودگر به راستي همانند يک گربه که با شکارش بازي مي کند با افراد قرباني اش بازي مي کند و هر کدامشان را که مي خواهد از بين ببرد با ديگري کاري ندارد هيچ ، که اسباب فرارش را از مهکله فراهم مي سازد و سپس بعد از نابودي قربانيش به سراغ همان فردي مي رود که که نجاتش داده بود! و جالبتر اينکه فردي که آينده بيني بصورت ناخودآگاه توسط وي صورت مي گيرد بوسيله هخمان قدرت ماورايي هميشه به صحنه قصابي مي رود براي نجات قرباني ، اما هر بار دست خالي بر ميگردد ، و اين خود نمادي است از بازيچه بودن انسان در مقابل سرنوشت .
4- چرا ابر نيرو يا همان نابودگر به انسانهاي از آينده شان خبر مي دهد ؟ آيا اين همان بازي دادن افراد است که براي تفريح آنها را به يک تلاش بي فرجام بکشاند ؟ يا واقعا نيروي مثبتي هم وجود دارد ؟ که به نظر بنده چيزي جز تلاش انسانها در اين فيلم بار مثبت نداشت و فرار از مرگهاي دسته جمعي چيزي جزء حيله و نيرنگ نابودگر براي درگير کردن افراد در امري بيهوده جهت سرگرميش و ارضاء غريزه توحشش توجيهي ديگر ندارد که همان تفکر باستاني يوناني خدايان مکار کوه الميوس نيست. جالبترين قسمت داستان اين است که کسي که آينده بيني را انجام مي دهد يک جايزه ويژه دريافت مي کند و آنهم هم شانس زنده ماندن را!
5- اين سه گانه بدون شک انتقامي است که از پرورگار گرفته مي شود ؛ بخاطر اينکه برگشت به دين در غرب قدرت زيادي پيدا کرده و حافظان تفکر مارکس و نيچه اين امر را اصلا بر نمي تابند ، حال بر نتابيدن قدرت لخت و عرياني مثل آنچه در ترکيه مي گذرد باشد و يا ارباب رسانه و چک چک قطرات سياه روغن سوخته هاليود بر کاسه زلال باورهاي بي آلايش انسان.
تذکر:صداو سيماي جمهوري اسلامي چرا قسمت دوم را بخاطر فصلهاي سلاخي اتوبان در برنامه "سينماي ديگر "که اختصاص به جلوه هاي ويژه دراد پخش مي کند؟ چرا داستان سوم را تمام و کمال پخش مي کند؟
آيا يک انسان دين دار متعهد و متخصص در امر فيلم شناسي هاليود در اين سازمان حضور ندارد؟ منبع: http://mh3.blogfa.com/post-91.aspx
نمادهاي شيطان پرستان وفراماسونرهادربرنامه مثلث شيشه اي! چرا؟

با تاسف بايد بگويم که تلويزيون گاهي در غربگرايي و تقليد مبتذل، از حد مي گذارند و گوي سبقت را از شيطان هم مي ربايد! برنامه مثلث شيشه اي تقليد سطحي و صريحي از سمبل هاي شيطان پرستان وفراماسونرها داشته است که قطعا بايد اين اقدام مشکوک از جانب مسئولان امر پي گيري شود والا بيش از گذشته اطمينان مردم به صدا وسيما کم مي شود و ضررش در نهايت به چشم نظام خواهد رفت و مشخص است که چه کساني سود مي کنند. بايد مسئولين امنيتي و سياسي نسبت به اين مسئله واکنش جدي نشان بدهند.
اما به صورت کاملا مستند بنا به تحقيقات مفصلم درباره فيلم ها و سمبل هاي شيطان پرستان(که متاثر از خاندان لوي يهوديان صهيونيست هستند و از آنتوان لوي يهودي خط گرفته اند.) چندين سمبل که در اين برنامه از اين گروه ضد خدا و صهيونيستي ديده ام بدين قرار است:
1-مثلث که از اصلي ترين سمبل هاي اين گروه و فراماسونري است در دکور برنامه مثلث شيشه اي ديده مي شود: يکي زير پاي مجري و ميهمان، يکي ميز جلوي ميهمان، يکي بالاي سر ميهمان ومجري و يکي هم آرم برنامه و اسم برنامه که در يم بدعت خطرناک از شب شيشه اي به مثلث شيشه اي تغيير نام پيدا کرد. البته در تاريخ هنر غرب مسلم است که اين نماد مخصوص هنر يونان وروم است که شيطان پرستان هم به عنوان نماد خود برگزيده اند.
2-هرم نيز از اصلي ترين نمادهاي شيطان پرستان و فراماسونرهاست. اما مي دانيم که هرم خئوپوس که در دلار آمريکا هم به کار رفته است و همينطور ترکيب هرم خئوپوس و چشم که ميز جلوي مجري که بوسيله يک شيشه از وسط دو شق شده است دقيقا يادآور همان نماد است، مهم ترين سمبل هاي فراماسونري است که در سمبل هاي شيطان پرستان هم ديده مي شود. نماد ابليسک (ستون سنگي شيطان) هم که در مصر باستان و خورشيدپرستان هليوپوليس استفاده مي شده است وبعدها سمبل شيطان پرستان شد نيز استفاده زيادي از مثلث و هرم مي کند.
3-رنگ قرمز و ترکيبش با زرد از اصلي ترين سمبل هاي اين گروه جعلي است که در دکور استفاده فراواني از اين رنگ ها و ترکيبش شده است.
4-رنگ قرمز صندلي و ميز مجري و ميهمان بسيار شبيه طيف قرمز مورد استفاده در سمبل ها و نمادهاي شيطان پرستان مي باشد. (براي اطمينان مي توانيد به سايت ها و وبلاگ هاي اين گروه مراجعه کنيد.)
5- آتش که از نمادهاي اصلي اينهاست، با ترکيب رنگ هاي زرد و قرمز و سفيد به وضوح پيداست.
6- ترکيب رنگ قرمز و سياه اطراف دکور نيز کاملا شبيه فضاسازي هاي مراسمات و سايت هاي اين گروه گمراه است.
***نکته بسيار مهم اين است که اين سمبلهاونمادها و رنگهادرکنار هم به اين معنا به کار مي روند ودرتحليل نمادهابايد شرايط و زمينه ها وپيرامون نمادراهم تو جه داشته باشيم که متاسفانه جمع شدن مجموع اينها کنار هم هيچ شکي را باقي نمي گذارد.
براي من که مقالاتي درباره اين گروه نوشته ام و ساير دوستان گروه مطالعاتي شهيد آويني که حدود چهار سال است که در فيلم هاي هاليوودي و مروج شيطان پرستي و سمبل ها و نمادهاي غربي ها کار کرده ايم، اين امر مسلم است و از مسئولان امر مي خواهم که هر چه زودتر دکور اين برنامه را عوض کنند و کارگردان و تهيه کننده اين مجموعه و دکوراتور را محاکمه کنند. واقعا چرا بايد پول هاي بيت المال خرج تبليغ چنين گروه هاي کثيفي شود؟ چرا شبکه پنج صدا وسيما با نفهمي اش پياده نظام آنتوان لوي شده است؟ چرا بايد صدا وسيماي تايران به صهيونيست ها و آرمان ها و نمادهايشان سواري دهد؟ چرا تلويزيون کارهاي خوب خود را به يکباره خراب مي کند؟ چرا؟ منتظر جواب ها و اقدامات مسئولين هستم.
***براي مطالعه بيشتر ر.ک:
--شواليه هاي معبد، مباني نظري فراماسونري جهاني، نوشته هارون يحي، ترجمه :موعود، نشر هلال،چ اول، تهران،1386.
--زرسالاران يهودي و پارسي، استعمار بريتانيا و ايران، عبدالله شهبازي، موسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي، چاپ اول 1377،
--مباني فراماسونري، نوشته گروه تحقيقات، ترجمه جعفر سعيدي، نشر مرکز اسناد انقلاب اسلامي، چاپ دوم، تهران ، 1376.
--کتب اسطوره شناسي و نمادشناسي.
--قاموس کتاب مقدس(برگردان و تاليف مستر هاکس نشر اساطير، چاپ اول،1377، تهران) ذيل کلمات شيطان و مار و اژدها و هيولا و دجال و وحش.
--دائره المعارف کتاب مقدس (ويراستار ومسئول گروه ترجمه: بهرام محمديان، نشر سرخدار،چاپ اول،1381) ذيل کلمات شيطان و مار و اژدها هيولا و دجال و وحش.
--مقاله داستان حقيقي کابالا، هارون يحيي، ترجمه باران خردمند، مجله موعود.
--مقاله همان شيطان خودمان، تمثال هاي قرون وسطايي از شيطان ناتوان در سينماي نوين آمريکا،کلي جي وايمن، ترجمه:ناصر رفيع، مجله عصر آدينه، شماره اول،بهار1385، ص126.
--مقاله همان شيطان خودمان، تمثال هاي قرون وسطايي از شيطان ناتوان در سينماي نوين آمريکا،کلي جي وايمن، ترجمه:ناصر رفيع، مجله عصر آدينه، شماره اول،بهار1385، ص126.
--خواندن اين مقاله هم جالب است: شناخت بيشتري از شيطان يهودي-مسيحي هاليوودي:
http://naghdefilm.parsiblog.com/Archive54324.htm
--------------------------------------------------------------------------------
بعدالتحرير:با توجه به استقبال خوب دوستان از اين نوشتهُ مطلبي تکميلي به نقل از بخش چهارم مقاله مفصل اسطوره هاي صهيونيستي در شماره 19 مجله رواق انديشه وهنر(ماهنامه تخصصي خانه هنرو انديشه مرکز پژوهشهاي اسلامي صداوسيماُبهمن1386) درباره سابقه يهودي-صهيوني فرقه جعلي شيطان پرستي مي آورم:
خاندان يهودي لوي(لاوي)، پايه گذاران و مروجين شيطان پرست
اين مطلب را در اين آدرس ببينيد: http://naghdefilm.parsiblog.com/558044.htm
،قسمت دوم مصاحبه محققان و طلاب و دانشجويان خانه هنر و انديشه مرکز پژوهش هاي اسلامي صدا و سيما در قم با منتقد محقق سينما، آقاي سعيد مستغاثي با عنوان «جادوئيسم و سينما». شماره 22 نشريه رواق انديشه و هنرماهنامه تخصصي خانه هنر و انديشه
-پس فيلم سازان مستقل در سينماي غرب، خصوصا هاليوود چه مي کنند؟
در مصاحبههاي بسياري از کارگردانهاي هاليوود هست که بسياري از طرحهاي مستقل خودشان در آمريکا را نتوانستند اجرا کنند، چون روساي کمپانيهاي بزرگ توليد و توزيع و بازاريابي اين اجازه را ندادند، و فقط طرحهاي خاص که هم جهت با نظريات صهيونيست هاست اجازه توليد و پخش ميگيرند. جريان اصلي سينماي آمريکا که همه سينماها را در بر ميگيرد، دست اين گروه است. يک مثال خيلي ساده اش فيلمي بود که چندي پيش تلويزيون راجع به ترور جرج بوش پخش کرد. در اين فيلم، فيلمسازي ميآيد، به اصطلاح آينده را نشان ميدهد که مثلا جرج بوش ترور ميشود و به قتل مي رسد. اين فيلم را که در انگليس ساخته شد، هيچکدام از سينماهاي آمريکا حاضر نشدند نشان بدهند، چون همه اين زنجيره سينمايي در دست همان کمپانيهاي صهيونيست مسيحي و يهودي است. اين سيستمي است که موجود است.اين سيستم از سالها پيش، برنامهريزي گسترده اي کرد، طرحريزي کرد، که طبق آرمانها و اهدافش فيلم هاي بسياري بسازد. فيلمهايي که بتوانند آرمانها و اهدافشان را تئوريزه کنند. گويي از دهه هفتاد هم اين قضيه وجود داشته، شما به خوبي اسطورههاي صهيونيسم مسيحي و يهودي را در اين فيلمها ميتوانيد رديابي کنيد.
-اگر ممکن است، درباره ساير فرقه هاي انحرافي عرفاني غرب، توضيحات بيشتري بفرمائيد. ظاهرا هري پاتر بيشتر مديون مکاتب عرفاني يهودي-مسيحي است، در اين زمينه چه بياني داريد؟
درباره کتاب و فيلم هريپاتر بايد به يکي از اسطورههايي که در هاليوود بيشتر از همه وجود دارد و تفکري که بيشتر از همه رسوخ دارد، اشاره کنم. تفکر کاباليسم(قبالائيسم) در اين فيلم واضح است. کاباليسم داستان مفصلي دارد. بعضيها شروع آن را به آيين هاي جادويي و مشرکانه مصر باستان مربوط ميکنند، کاباليسم يکي از آيين هايي است که جادوئيسم و جادوگري اصلاً از آن در ميآيد، برخي فرقه شواليههاي معبد و جنگهاي صليبي را در ترويج کاباليسم در ميان مسيحيان و ايجاد کاباليسم مسيحي موثر مي دانند. عناصر اصلي کاباليسم، موعودگرايي و شيطان شناسي و قدرت شر و روش هاي مرموز صوفيانه و پنهان کاري و جادوگرايي هستند. همه اين عناصر در اثري چون هري پاتر پيداست. البته آثار فراوان ديگري هم به کاباليسم اشاره هاي پيدا و پنهاني دارند. اگر دوستان فيلم رمز داوينچي را ديده باشند، به خوبي ميتوانند نمادها و علائمي را در اين فيلم در اين باره ببينند. بعضي مواقع خودشان اين چيزها را به خوبي در فيلم هايشان رو ميکنند و ميگويند.
به هر صورت کاباليسم مکتب جادوگري است و سر رشته آن هم ميرسد به آن کاهنان و ساحران مصر باستان که افراد فرعون بودند. مايههاي اصلي آن، مايههاي ماديگري است. خيليها حتي ماترياليسم و مکاتب ماديگري را ناشي از اين کابالهها ميدانند، اينها آمدند ماترياليست را حتي با اومانيسم ترکيب کردند، بعدها در جنگ هاي صليبي، فرقه شواليههاي معبد، اين مضامين يهودي-دنيوي را از حاخامهاي کاباليست فراگرفتند و در اروپا پخش کردند. گفته ميشود که شواليههايي که خودشان مسيحي بودند، بعد در محل ادعايي معبد حضرت سليمان(عليه السلام) در بيت المقدس، تنها ماندند و به آموزههاي جديدي رسيدند و کليساي کاتوليگ آنها را مرتد اعلام کرد. سپس اينها بيرون آمدند و مدتها حق السکوت از کليساي کاتوليگ ميگرفتند تا بالاخره بر اثر قدرت گرفتن کليساي کاتوليک، آنها را قتل عام کردند، اما عدهاي از آنها به اسکاتلند گريختند و اولين لژهاي فراماسوني را به وجود آوردند، يعني در واقع فراماسونري هم از همينجا به وجود آمده است و منشا کاباليستي دارد.
-اگر امکان دارد درباره فيلم و رمان رمز داوينچي که اخيرا سر و صداي زيادي به پا کرد و ارتباط آن با بحث بيشتر توضيح دهيد. درباره ساير آثار شاخص نيز توضيحاتي بفرمائيد.
در فيلم رمز داوينچي ماجراي مذکور به نوعي توضيح داده مي شود. در فيلم مي بينيم که برخلاف عقيده مسيحيت کاتوليک ادعا مي شود که حضرت عيسي مسيح (عليه السلام) نسلي از مريم مجدليه داشته اند. راز و رمز اين نسل را انجمن يهودي- صهيونيستي اخوت خانقاه حفظ کرده است. آن نسل در همان روز موعود، ميآيد و ظهور ميکند و در نبرد نهايي آرماگدون پيروز مي شود. به هر صورت کاباليسم و جادو از اينجا به شواليههاي معبد و سپس به فراماسونري کشيده شد. شما در اين فيلم، هم اسطورهها و نمادهاي کاباليسم و جادوگري و هم فراماسونري ميتوانيد پيدا کنيد.
در جنگ ستارگان دقيقاً ماجراي شواليههاي معبد وجود دارد، در اين فيلم چند قسمتي و پرفروش، افراد شواليه مانندي هستند که ميخواهند دنيا را توسط يک امپراتوري نجات دهند، توسط آدمهاي خبيثي که دارت ناميده ميشوند، خبيثترينها به کناره رانده ميشوند و بعد شورش ميکنند و در جنگ آخر پيروز ميشوند. همان جنگ آرماگدون.
در سه گانه پر خرج و موفق ارباب حلقهها باز همين قضايا وجود دارد، يعني دقيقاً نه شواليهاند که محور مبارزه با باطل هستند. نه فرد هستند که ياران حلقه اند که اين عدد عين تعداد نه نفر اوليه فرقه شواليه هاي معبد هستند! قسمت آخر فيلم هم با نام و رويکرد بازگشت پادشاه تمام مي شود. آن پادشاهي که خودشان اعتقاد دارند برميگردد. شيطان شناسي و قدرت شر و موعودگرايي و قهرمان پروري و لباس هايي شبيه سربازان صليبي و تمام عناصر ديگري که لازم است تا آن فيلم را هم اثري متاثر از کاباليسم بدانيم، در فيلم ارباب حلقه ها وجود دارد.
فيلم رمز داوينچي يکي از فيلمهاي کاباليستي است که مايههاي تأسيس انجمن اخوت خانقاه صهيون را اينگونه توضيح ميدهد که براي حمايت و حفاظت از نسل به وجود آمده تا در زمان خاص آن عيساي دوم بر اساس پيش گويي هاي کتاب مکاشفات يوحنا از عهد جديد بيايد و بعد از جنگ آرماگدون جهان در حکومت هزار ساله مسيح ثاني آرامش خود را بيابد. در فيلم ادعا مي شود افراد مختلفي در اين انجمن عضو بوده اند، همان فراماسونها، مثلاً کساني مثل لئوناردوداوينچي، سر آيزا ک نيوتون و افراد ديگر.
در فيلم رمز داوينچي گفته ميشود که حقيقت راز عيسي مسيح(عليه السلام)، حقيقت جام مقدس و آن مريم مجدليه است،بانويي که به نظر آنها بدکاره بود و سپس با عنايت مسيح، بانوي مقدس شد. بنا به ادعاي فيلم، اين حقيقت در تمام طول تاريخ توسط اعضاي خانقاه صهيون زنده نگاه داشته شده است: در تابلوها، در موسيقي، در فيلم و در ساير هنرها. اين جالب است که يک فيلم هاليوودي است که اين مطالب را ميگويد، يعني اين به قول برخي توهم توطئه نيست. دليل اينکه چرا در اين فيلم صريحا اين مطالب را ميگويد و دست خودشان را رو ميکند، را هم خواهم گفت.
حتي ادعا مي کند ما آمديم حقيقت اين جام مقدس و حقيقت ماجراي مريم مجدليه را در طول تاريخ براي کودکان در کارتونها نگه داشتيم! در کارتونهاي والت ديزني. حتي اسم ميآورد: زيبايخفته، سيندرلا، سفيد برفي و هفت کوتوله، شير شاه. هميشه در اين کارتونها آدمهايي هستند که قلمرو آنها تسخير شده است؛ مثلاً سفيدبرفي از قلمرو خودش رانده ميشود، و به جنگلي ميرود و در آنجا زندگي ميکند. سيندرلا و زيباي خفته هم همين گونه اند. اينها از قلمرو خودشان دور شده اند و زماني بايد به وسيله نيروهاي خير برگردند و قلمرو خودشان را پس بگيرند مثل شير شاه.
در برخي از اين آثار هميشه به دنبال مادري ميگردند. اين سوال هميشه در ذهنها بوده که چرا در اين کارتونها، همه دنبال مادرشان ميگردند، براي من هم سؤال بود چرا همه دنبال يک مادر گمشدهاي ميگردند؟ بنا به ادعاي فيلم آن مادر گمشده همان مريم مجدليه است، يعني در اين فيلم ميگويد که ما سعي کرديم اين حقيقت راز جام مقدس را در آثار مختلف هنري حفظ کنيم و به نسل آينده انتقال دهيم. حتي موسيقيهايي چون موسيقي اوپراي فلوت سحرآميز بوتزا که دقيقاً اسطورههاي يهودي و کاباليستي در آن بيان ميشود، يا بوچلي، يا خيليهاي ديگر که اصلاً باور نميکنيد.
هميشه ميگفتند اين نظريه، توطئه است و اينها، اينجوري نيست هنر براي هنر است! هنر براي سرگرمي است! هاليوود براي سرگرمي فيلم ميسازد! ولي الان خود هاليوودي ها ميگويند که اينگونه نيست و نبوده و نخواهد بود. اسم هري پاتر هم در فيلم رمز داوينچي به طور مستقيم ميآيد که گويا هري پاتر هم از جمله آثاري بوده که براي حفظ آن حقيقت جام مقدس ساخته شده است. هري پاتر فردي است که از قلمرو خودش دور مانده، حقش را موجود رازآميز و شروري به نام لرد ولدُمورت ضايع کرده است و هري به دنبال حق خود با او نبردهايي مي کند تا در آخرين نبرد پيروز شود. ولدُمورت در جمع آنتي کرايست يا همان دجال و ضد مسيح از نظر صهيونيست هاي مسيحي است. هري پاتر، کرايست(مسيح) است. هريپاتر کسي است که قرار است دنيا را نجات دهد.
اگر شما در اين فيلمها نگاه کنيد ميبينيد که عبارت «چوزِن وان» يعني فرد برگزيده و منتخب يگانه، به کار مي رود. در ماتريکس ميگويند نئو، فرد برگزيدهاي، در هري پاتر و جنگ ستارگان هم قهرمان فيلم را يک برگزيده مي دانند که بايد اين دنيا را نجات دهد. پشتوانه همه اين آثار، يک فرضيه است، چيزهايي به طور غيرمستقيم يا مستقيم به مخاطب القا مي شود تا پروژه آخرالزمان سازي غرب، بنا به خواست صهيونيسم سامان بيايبد.
شواليه هاي معبد، يکي از کارهايي که در معبد سليمان انجام مي دهند، جادوي سياه است کهدر فيلم هري پاتر هم جادوي سياه را ديديم. اصلاً محفل ققنوس در هريپاتر، همان قضيه شواليههاي معبد است که ميخواستند رازي را نگهدارند، محفل ققنوس هم همان محفلي است که قرار است هريپاتر آن را محافظت کند.
جرج بوش نهايتا از آن فيلم دفاع کرد. دقيقاً آرمان هاي صليبي سياست مداران صهيونيست در اين فيلم ها نمايان است. در نهايت، چيزي که اين وسط وجود ندارد، خداست. مقابله با نيروهاي خير و شر و همه چيز، با استفاده از نيروهاي انساني و جادوئي است، مثل هريپاتر، جنگ ستارگان، ارباب حلقهها يا خيلي فيلمهاي ديگر. اين چنين است که جادوئيسم در خدمت آموزههاي يهود، کابالا، انجمن خانقاه صهيون، فراماسونري و صهيونيسم قرار ميگيرد، چيزي که الان ديگر پردهپوشي نميکنند.
-چرا اينها ميآيند و صريحا اين مطالب را ميگويند، چه شده که حالا دارند از رو بازي ميکنند؟
در فيلم رمز داوينچي گفته ميشود، که با تغيير هزاره، نوبت به نبرد نهايي مي رسد م همه چيز رو مي شود. البته اين جزء اعتقادات آنهاست. الان صد و بيست کانال اوانجليستي شديدا در حال فعاليت است. اينان ميگويند که ورود به هزاره سوم، يعني ظهور آرماگدون. اينها در دروازه هاي بيت المقدس و قدس شريف، دوربين کار گذاشته اند که قضيه جنگ آرماگدون را فيلمبرداري کنند. مرتب توريست ميبرند آنجا، بارها و بارها اين گفته شده و اين اعتقاد در رمز داوينچي هم گفته ميشود که با عوض شدن هزاره، با ورود از برج هود به برج حمل بايد اين اسناد خانقاه صهيون افشا شود که يک چنين نسلي از عيسي مسيح(عليه السلام) وجود دارد. افشا شود که اينها بايد آزاديخواه جهان باشند. خوب حالا رمز داوينچي افشاگر اين است ديگر، يعني خود او دارد دليل وجودي خودش را بيان ميکند و ميگويد به اين دليل ساخته شدهام که بگويم چه اتفاقاتي ميافتد و بايد بيفتد.
در آمريکا مؤسسههايي درست شده مثل مؤسسات اکتوان، مؤسسات فيلمسازي است، که دقيقاً به دست اوانجليستها درست شده و قرار است اينها خودشان فيلمهايي بسازند که مستقيماً تبليغ اين آرمانهاي خودشان را بکنند، يعني به اين نتيجه رسيدند که ديگر پردهپوشي و در پرده سخن گفتن و در خفا حرف زدن و سخنگفتن بس است. ديگر بايد بدون پرده سخن گفت. از اين جهت است که شما ميبينيد هفتاد درصد از فيلمهايي که از آن طرف ميآيد، فيلمهاي غربي آخر الزماني است و همين مايههاي جادويي در آن وجود دارد، آنتي کرايست ظاهر مي شود و مسيح بايد با آن مقابله کند. به قول يکي از دوستان سينماي غرب الان آرايش آخر الزماني گرفته است. اين يک واقعيت است و در همه فيلمهايشان ديده ميشود، و جادوئيسم هم در همين مرتبه قابل تفسير و تعبير است....ادامه دارد....
مصاحبه با استادسعيد مستغاثي منتقد و کارگردان سينما
بسم الله الرحمن الرحيم اين نوشته ، قسمت اول مصاحبه اي است برگرفته از نشست محققان و دانشجويان خانه هنر و انديشه مرکز پژوهش هاي اسلامي صدا و سيما در قم با منتقد محقق سينما، آقاي سعيد مستغاثي با عنوان «جادوئيسم و سينما». اين مطلب خواندني در شماره 22 نشريه گران سنگ رواق انديشه و هنر(ماهنامه تخصصي خانه هنر و انديشه) به چاپ رسيده است.
-با سلام و تشکر از شما که قبول زحمت نموديد و وقت خود را در اختيار ما قرار داديد. امروزه در فيلم هاي بسيار زيادي شاهديم که به مقوله جادو پرداخته مي شود. سينماي آمريکا(هاليوود) بيشتر از اروپا به اين امر مي پردازد و شرکت هاي عظيمي چون برادران وارنر در آثار معروف و اسطوره اي چون هري پاتر و ارباب حلقه ها و فيلم هاي ژانر وحشت به وفور به اين امر توجه نشان داده اند. اگر ممکن است تاريخي اجمالي از ارتباط سينما و جادو بفرمائيد؟
با سلام به شما و تشکر از تلاش هايي که در اين مرکز داريد. سينما را يک جادو خطاب ميکنند، به قولي ميگويند سينما واقعيت را رؤيا و رؤيا را واقعيت مينماياند، يعني اصلاً، اساس سينما جادوست. معروف است که به پرده سينما پرده جادوئي ميگويند، چرا که اولين فيلمهايي که در تاريخ سينما توليد شد به يک نوعي براي مردم حالت جادو را داشت، اينکه حالا روي يک پردهاي عده اي حرکت کنند، حرف بزنند، يا حرکاتي انجام دهند، براي مردم جادو بود،حتي نقل است در اولين اکران سينمايي عمومي که توسط برادران لومير انجام شد، زماني که در فيلم، ورود قطار به ايستگاه را نشان دادند، مردم از سالن فرار کردند. فکر مي کردند قطار ميآيد و به آنها برخورد ميکند!
فيلمساز ديگري در سالهاي اوليه شکل گيري سينما، به نام مليس مشهور شد که فيلمهايش را با نوعي تروکاژ يا حقههاي سينمايي همراه مي کرد. مثلاً سر کسي در فيلم جدا مي شد، يا کسي از فضا مي آمد، مردم ايمن کارها را بيشتر نوعي جادوگري و اعمال محيرالعقول مي پنداشتند.
راجع به خود جادوگري در تاريخ سينما، فيلمهاي متعددي ساخته شده است. در اغلب اين فيلم ها، طبعا جادوگرها آدمهاي خبيثي هستند، چون در فرهنگ مردم آمريکا و اروپا به اين صورت بوده است. در فيلمهايي که در ارتباط با سرخپوستها و سياهپوستها ساخته شده است، نادر بوده اند جادوگرهايي که قابلقبول و خوب باشند. البته در فيلم هايي چون جادوگر شهر زمرد، جادوگر خوبي ميبينيم که ميگويد من جادوگر شرق هستم، جادوگر خوبي هستم، البته در همان فيلم باز جادوگر اصلي فيلم، کارهاي محيرالعقول انجام ميدهد، يعني جادوگري نميکند. در سريالهاي تلويزيوني هم، فيلمهاي فانتزي يا فيلمهايي با مايههاي طنز و کمدي بوده که جادوگري را يک کار فانتزي و طنز نشان داده است، نمونه آن سريان افسونگر بود، سريال دختر شاه پريان بود. در فيلمهايي مثل دزد بغداد هم چنين بوده است؛ اما آثار بسيار فراواني وجود دارد که جادوگران، خبيث و بدطينت و شيطاني هستند. در سينماي دهه هشتاد در آثار زيادي چون فيلم جادوگر، خود جادوگران آدمهايي بد و مرتبط با شيطان تصوير ميشوند.
-اما مي بينيم که اخيرا فيلم هايي چون هري پاتر به صحنه تبليغات جهاني آمده که جادوگران، انسان هاي خوبي هستند.
بله، آن چيزي که مورد بحث ما است، جادوئيسم در حداقل دو دهه اخير سينماي جهان است که به نحو خيلي شگفتآوري تغيير ماهيت داد. يعني جادو از وجه منفي به وجه مثبت آمده است و جادوگرها آدمهاي خوبي نشان داده مي شوند. آدمهاي مثبت در جبهه جادوگران مثبت قرار ميگيرند و آنهايي که جادوگر نيستند منفي هستند، نمونهاش همين فيلمهاي هري پاتر است که جادوگرها قهرمان اصلي فيلم هستند و به غير جادوگرها کلمه منگل و در ترجمه مشنگ ميگويند! حتي، در اين قبيل فيلم ها هرکس خون جادوگري ندارد انسان اصيل و موجود اصيلي محسوب نمي شود! قسمت ششم هري پاتر، اساساً بحث شاهزاده اصيل است، يعني کسي که مثلاً مادرش جادوگر نبود. پدرش جادوگر بود. خود هري پاتر هم همين است، يعني اصلاً نيمه اصيل محسوب ميشود.
اينکه چرا يکدفعه مذاق کارگردانان سينما به اين صورت درآمد و جادوئيسم در سينما تغيير جبهه داده است بايد مورد بررسي دقيقي قرار گيرد. البته اين را ميشود از دهههاي هفتاد هم پي گرفت، فيلمهايي مثل استاروار يا جنگ ستارگان، حتي نقد تاريخي آن ميخورد به رمانهاي جي.آر.تالکين که ارباب حلقهها از روي آن ساخته شد. اما به طور مشخص در سري فيلم هاي هري پاتر اين مرام مستقرشده است. خوب اين يک بحث فلسفي در باب شر و جادوي مثبت و منفي ميطلبد که بنده در آن سطح نيستم اما اشارههايي مي کنم.
اين به موقعيت زماني امروز برميگردد. شايد اطلاع داشته باشيد که موقعيت زماني امروز غرب، موقعيت خاصي است، يعني به اصطلاح امروزه در عصر تعويض هزاره هستيم. تعويض هزاره و ورود به هزاره سوم يک موقعيتي است که از ديرباز باور بسياري از غربيها خصوصا اوانجليستها و برخي پروتستان ها اين بوده که نزديکي به آخر الزمان است، اين يک بعد داستان است. بعد ديگر برميگردد به تجربهاي که عرب پيش از دهه هفتاد و هشتاد داشت، در دهه هفتاد و هشتاد، نوعي عصيانگري در غرب وجود داشت به اين مفهوم که همه باورها و سنتهاي جامعه اعم از خانواده و اخلاق نفي ميشد. عصيانگري عليه اين بافتهاي قديمي، نوعي فضيلت به حساب مي آمد. در فيلمهاي دهه هفتاد به وضوح اين چيزها را مي بينيم؛ يعني فراوانند آدمهايي که از خانه بيرون ميزنند و بر عليه سنتهاي اخلاقي جامعه ميشورند و روابط سنتي را زير پا ميگذارند. اين قبيل چهره ها، آدمهاي مثبت، فعال و پويا قلمداد ميشوند؛ ولي آنهايي که در آن بافت سنتي ميمانند، چهره هاي منفي هستند. اين به وفور در سينماي دهه هفتاد وهشتاد سينماي غرب واضح است.
اين شيوه قهرمان پردازي و الگودهي، به نتيجه فاجعهباري در غرب انجاميد. يکي از نتايج آن سستشدن بنياد خانواده بود که جامعه غرب را در دهه هشتاد وارد بحران عظيمي کرد. همين مطلب، جامعهشناسان و سياستمداران غرب را به تفکر انداخت که چرا چنين اتفاقي دارد ميافتد و جامعه دارد از بين ميرود. لذا نوعي بازگشت، هم در جامعه و هم در بين گردانندگان و برنامه ريزان اجتماع به وجود آمد. خودشان ميگويند رجعت دهه نود. به وضوح اين موضوع را از طريق فيلمهاي سينمايي ميتوان ديد. تأکيد ميکنم از طريق فيلم؛ چون به نظر عده اي از صاحب نظران، سينما، بازتاب بلاواسطه جامعه است.
-شما اين حرف را تا چه حد قبول داريد؟ آيا مکاتب مختلف سينمايي و هنري هم شامل اين بيان مي شوند؟
بنده هم چنين اعتقادي راجع به جوامع مختلف در دورانهاي مختلف دارم. ممکن است از ظاهر يک فيلم کمدي و ملودرام، نشود چيزي درآورد؛ اما در باطن ميشود خصوصيات رفتاري و زندگي و تفکر افراد آن دوره را درآورد. مثلاً فيلمهاي دهه بيست و سي آلمان را که مي بينيم، فضاها تاريک است و نماها کج و معوج است و داستانها يا بيشتر داستانهاي سياهي است يا در حسرت آينده خيلي درخشاني خبر مي دهد. وقتي که تاريخ را بکاويم، خواهيم ديد که دهه بيست و سي، دوران بحران روحي ملت آلمان بوده است. دوراني که پايان جنگ اول است و شکستي که آلمان در جنگ اول خورد. دوراني که نهايتا به فاشيسم کشيده شد.
درباره مکتب نئورئاليسم ايتاليا نيز اين معادله برقرار است. فيلمهاي آن دوره بسيار ساده و سياه و سفيد هستند، حرکت دوربين وجود ندارد و استوديويي نيست. متوجه ميشويد که آن سينما، دوران بعد از جنگ را به خوبي ميتواند توضيح دهد، دوران کمبودها را، دوراني که هيچ چيز وجود ندارد، دوراني که يک نفر به دنبال يک دوچرخه ميرود. به خوبي ميشود از فيلمهاي نئوراليستي سينماي ايتاليا، دوران بعد ازجنگ اروپا را درآورد. به قول معروف، فيلمي که از جامعه خودش به دور باشد، فيلمي است که فرزند زمان خودش نيست.
-البته در تاريخ سينما و در کشور خودمان نيز چنين فيلم هايي داشته ايم.
بله، نمونه فيلم هايي که با زمانه بيگانه اند، در سينماي امروزه ايران خيلي زياد است، يعني اصلاً معلوم نيست اين آدمها و فيلمها و فضاها از کجا آمده اند؛ اما بسياري از فيلمها در تاريخ سينما، تفسير زمان خودشان بودند، فرضاً امروز خيلي از فيلمهايي که از آمريکا ميآيد يکجوري آن وحشتي که در طول تاريخشان به وسيله مسائل مختلف و از سوي حاکمانشان در جامعه آمريکا القا شده است، ديده ميشود. اگر صد سال ديگر، آيندگان اين فيلمها را ببينيد متوجه ميشوند در اين زمان در جامعه آمريکا چه ميگذشته. حتي در بسياري فيلمهاي ايراني که فرزند زمانه خويش نبوده اند، مي توان درآورد که مردم اين زمان چهطور فکر ميکنند، چهطور زندگي ميکنند. يک کاوشگر مي تواند برداشت هاي خوبي از اين فيلم ها بگيرد، حداقل در نوع رفتارها و زندگي مردم و خيابانهاو محيط زندگي آنهات و دغدغه هاي برخي مردم روزگار فيلم.
-به بحث اصلي بازگرديم، داشتيم درباره دوران رجعت دهه نود در جامعه غربي حرف مي زديم.
علاوه بر اخبار رسانه ها و مطبوعات و کتب، از فيلمهاي دهه هفتاد و هشتاد نيز ميتوان عصيانگري جوامع غربي و سپس بازگشت دهه نود را فهميد. ما در دهه نود شاهديم که در بسياري از فيلم ها مسائل اخلاقي مطرح ميشود، لزوم پاي بندي به خانواده طرح مي شود، آدمهايي که از خانوادهها گريخته بودند دچار بحران ميشوند، دچار سرگشتگي ميشوند، دچار آوارگي ميشوند، روابط غيراخلاقي مذموم شناخته ميشود، چيزهايي که در دو دهه قبل از آن فضيلت بود.
بازگشت در جامعه غرب، متفکرانه يا سياستمدارانه، جامعه غرب را به تفکر وا ميدارد. طبيعي است که عاجلترين نتيجه اين قضيه ميتواند گرايش به دين در جامعه غربي باشد، لذا برنامه ريزان غربي به فکر مي افتند که چه کنند. به اين نتيجه مي رسند که همان کاري که سالها کرده بودند را در جوامع غربي تداوم بخشند، يعني مکاتب و فرقه هاي انحرافي را گسترش دهند. اينکه شما در دهه نود شاهد هستيد در غرب و به خصوص آمريکا دهها و صدها فرقه و گروه و مسئله انحرافي به وجود ميآيد، در همين راستاست. مراکزي براي احضار روح، جنگيري، کف بيني، شيطان پرستي، جادوگري تا آنجا رشد کردند که برخي رسانههاي آن زمان غرب، از اينکه ناگهان آنقدر جريانات منحرف، رشد کردند. وحشت از اينکه اين فِرق و مکاتب انحرافي، در جامعه آمريکا روي فيلمها و رفتارهايشان، به شدت تأثير ميگذارد.
-آيا مقامات برنامه ريز و سياست مداران نيز در اينجا با سينماي غرب همراه بودند؟
البته اين جريان به شدت از طريق مقامات و برنامه ريزان سياسي و هنري تاييد ميشد و هنوز هم چنين است. مسلما از نظر آنها، به خاطر اينکه دنيا به دنبال آن دين اصلي و توحيدي نرود، بايد آيين هاي انحرافي ايجاد شود و آن پتانسيل که در مردم براي گرايش به معنويت ايجاد شده بود به اين صورت سمت و سوي انحرافي پيدا مي کند. واضح است که با ترويج باطل حق لاپوشاني شده و مردم به انحرافات فکري و عملي گرايش پيدا مي کنند و از راه مستقيم -که مخالفت با ظلم و فساد است- باز مي مانند و سياست مداران غربي، همچنان سلطه خود را حفظ مي کنند.
-سينماي غرب در اين بحث، دقيقا چگونه عمل کرد؟ بيشتر به سمت کدام آيين هاي انحرافي رفت؟
خوب طبيعي است که وقتي يک همچنين زمينهاي فراهم شود، سينما هم دست به کار ميشود، سينما هم ميآيد يکدفعه، شاهد هستيم در سينماي هاليوود، انواع و اقسام فيلمهاي ديني و معنوي و متافيزيکي متولد ميشود! فيلمهايي که تا يکي دو دهه پيش اصلاً سابقه نداشته، دهه نود به شدت رشد مي کند. مثلاً گرايش به بوديسم را به وفور در سينما و در جامعه غربي ميبينيم. ناگهان ميبينيم هفت، هشت فيلم شاخص راجع به بودا توسط فيلمسازهاي معتبر توليد ميشود، اصلا" شکبرانگيز ميشود، فيلمهايي که مکاتب عرفاني انحرافي مي پردازند، ناگهان اينقدر زياد مي شوند. فرض کنيد در يک زمان محدود، مارتين اسکورسيزي فيلم کاندون را راجع به دالايي لاماي چهاردهم رهبر بوداييان تبت ميسازد، خانم جين کمپيون فيلم دود مقدس را راجع به مکاتب عرفاني ميسازد، فيلم معروف هفت سال در تبت ساخته مي شود، فيلم ديگري به نام بوداي کوچک، و همينطور پشت سر هم فيلم هاي ديگري در اين زمينه، با تبليغات زياد شرکت هاي اصلي، به بازار روانه شده و اکران مي شوند.
آدمهايي که اصلاً در اين مايه ها نبودند، وارد گود ساخت مضامين عرفان شرق آسيا مي شوند. ظاهرا بايد ديگر عميقترين بحثهاي عرفان شرقي را در فيلمهاي عرفاني آمريکايي ببينيم! حتي در فيلمهاي رزمي، آثاري مي بينيم که به وضوح مجسمه هاي خدايام متعدد بودايي و هندو را نمايش مي دهند و گويي پشت هر فيلم ده مرتاض و راهب شرقي نشسته اند و دارند فيلمنامه را مينويسند. مي دانيد که بوديسم تبتي يا بوديسم شمالي که بيشتر از ساير فرقه هاي بوديسم در هاليوود و سينماي اروپا ترويج مي شود، به شدت به خرافه و جادوگرايي ممزوج است و اين مطلب در فيلم هايشان هم هويداست. اين يک بعد قضيه است.
اما از جهت ديگر بحث جادوگرايي ترويج مي شود. در اثري مانند هري پاتر آيين هاي جادويي غالبا غربي(مسيحي-يهودي) ترويج مي شود. اولين کتاب اين مجموعه هفت جلدي، سال 1997 ميلادي توسط خانم جي.کي.رولينگ نوشته ميشود و بلافاصله اولين فيلم آن ساخته مي شود و در سال 2001 روي پرده سينما اکران مي شود. در اين فيلم است که الگوي کاملي از يک جادوگر مثبت ارائه مي شود. اکنون ديگر با اين پس زمينه که شرح داده شد، به راحتي ميتوان فهميد چرا جادوگرها و جادوئيسم در سينما تغيير موضوع دادند. بايد در سينما اين ماجرا اتفاق ميافتاد. و حالا جادوگرها نيروهاي مثبت داستانها و قصهها ميشدند.
-به نظر شما اوانجليست ها (مسيحيان پروتستان بنيادگرا يا همان مسيحيت صهيونيست) و يهوديان که در آمريکا قدرت رسانه اي و دولتي را در اختيار دارند و لابي بسيار قدرتمندي دارند، نيز تاثيري در اين زمينه داشته اند؟
آنچه تا کنون گفته شد، يک بعد قضيه بود، اما بعد ديگري که به نظر بنده، بعد استراتژيک موضوع ميتواند باشد، به باورهاي اوانجليستي بر ميگردد. قبل از آن هم، مسلم است که سينماي آمريکا از اول توسط يهوديان مهاجر به وجود آمد. اين چيزي است که در تاريخ نوشته شده است. يهوديان مهاجري که اوايل قرن بيستم از اروپا به آمريکا رفتند، ثروتمند بودند و برخي در آمريکا با کمک هاي انحصاري هم کيشان نژادپرست خود، پولدار شدند. آنها به دنبال سرزمين موعود بودند، آنان اولين سرزمين موعود خود را در آمريکا جستوجو ميکردند.
از مسلمات تاريخ است که کريستف کلمب به امر و سرمايه فراوان مالي يهوديان و مارانوهاي(يهوديان مخفي) وابسته به دربار پرتغال مامور شد تا برود و سرزمين موعودشان را پيدا کند. البته اهداف استعماري و غاصبانه هم داشتند. بعد اينها در قرون هيجدهم و نوزدهم، آمدند آمريکا، کساني مثل پليس بيمنير، گارين زانوک، سنزينک. افرادي که هاليوود را به وجود آورند، همه يهوديان پولدار و اشرافي بودند که به جرأت مي توانم بگويم همه جزء صهيونيست ها بودند، يعني طبق برنامهاي که بايد اجرا ميکردند، اينها هاليوود را به وجود آوردند؛ شبيه آنچه در پروتکلهاي حکماي صهيون آمده بود.
يک مورخ آمريکايي ميگويد: «حدود صد و ده سال است که اينها با فيلمهايشان دارند براي ما الگو ميسازند، ما زندگيمان طبق فيلمهاي اينهاست، غذا خوردن ما، مردن ما، ازدواج کردن، همه چيزمان الگو گرفته از يهوديان است.» اين است که در اين شکي نيست که هاليوود توسط اشرافيت يهود به وجود آمد. توسط زرسالاران دنياطلب يهودي، و الان هم به طور قاطع ميتوانم بگويم نود و نه درصد آن دست اين گروه است. نه تنها رسانههاي آمريکا که خبرگزاريهايشان دست صهيونيستهاست.
البته صهيونيسم اخيرا در مسيحيت هم طرفداران بسياري پيدا کرده و صهيونيستهاي مسيحي، به طور مشخص که حاکمان رسمي اين کشور هستند، همين دار و دسته جرج بوش که جزء اوانجليسها هستند. اينها اعتقاداتشان با ساير مسيحيان متفاوت است. اينان اعتقاد به آرماگدون دارند، اعتقاد به ظهور مسيح موعود در همين سالهاي اين هزاره جديد دارند، اعتقاد به جنگي در محلي به نام آرماگدون دارند که دنيا را فرا مي گيرد و همه غير از مسيحيان انجيلي و يهوديان را از بين مي برد يا آنها را مسيحي مي کند. طبيعي است که سينمايي که اينها اداره ميکنند، به اين سمت بچرخد، يعني افکار و باورهاي خوشان را از طريق سينما ارائه بدهند. آثار بسيار زيادي از اينها اکنون، عنوان پر فروش ترين و شلوغ ترين گيشه را به خود اختصاص داده اند و شور آخرالزماني با نگاه هاي خاص مسيحيت صهيونيستي را در غرب ايجاد کرده اند.
سريال روزگارقريب منهاي نگاه مذهبي دکتر قريب در زندگي واقعي اش

"شاهدسلطاني" نويسنده و کارگردان تلويزيون گفته است: نخستين کسي که فيلمنامه سريال روزگار قريب (زندگي دکترقريب، پدر طب کودکان ايران) را نوشت من بودم که به خواست سيما فيلم در سال 1357 اقدام به نگارش آن کردم. بيش از يک سال و نيم براي نگارش آن پژوهش و تحقيقات کرده و هشت قسمت کامل فيلمنامه را نوشته بودم که به من اطلاع داده شد که کارگرداني اين مجموعه را کيانوش عياري بر عهده گرفته است مشروط بر آنکه به محتواي آن کاري نداشته باشد. من در اين فيلمنامه به گونهاي به ريشه و خانواده مذهبي قريب اشاره کرده بودم که در اين سريال حذف شدهاست. از همان ابتدا کيانوش عياري به من گفت که چرا تو به زندگي قريب با ديد ايدئولوژيک نگاه کردهاي؟!؟ من به گونهاي فيلمنامه را نوشته بودم که ضعفها و مشکلات زمان دکتر قريب بنيادين حل نميشد مگر وقوع با وقوع يک انقلاب ؛ وقتي دکتر قريب ميخواست براي ادامه تحصيل به خارج اعزام شود، پدرش نزد مرجع تقليدشان رفته و از او کسب تکليف کرده بود. آن مرجع پرسيده بود ؛ آيا قريب دينش را شناخته است يا خير؟ وقتي در مييابد که دکتر قريب آشنا به مباني دين است، آن وقت اجازه رفتن به قريب ميدهد. سلطاني معتقد است هماکنون سريال به سمت و سويي ميرود که گويا شخصيتهاي اصلي براي زنده بودن و زيست خود يا به قولي بودن يا نبودن خود با طبيعت و بيماري ميجنگند. حال آنکه جريان فکري ديگري را در فيلمنامه پيگيري ميکردند. کيانوش عياري که مسئولين تلويزيون تصور ميکردند او فقط بايد کارگرداني کند، اکنون نه تنها کارگرداني پروژه را انجام داده بلکه در محتوا نيز دست برده و آن را از مسير اصلي اسلامي، انقلابي منحرف کردهاست. منبع:http://www.sepehrnews.org/?p,13719
«روزگار قريب»، سريال خوبي است و کمتر نقصي در آن مشاهده ميشود، نه در فکر، نه در اجرا و نه در پخش. وقتي همه چيز براي يک اجراي خوب فراهم باشد، از موضوع خوب تا کارگردان مسلط و برجسته و تا نظارت و مساعدت صداوسيما (و گذشتن از خطوط قرمز تصنعي و خودساخته)، ساخت چنين مجموعه خوبي دور از انتظار نيست. اما اين يادداشت (با علم و احترام به همه اين برجستگيها) قصد دارد از منظري انتقادي به اين مجموعه نگاه کند و البته نقد را نيز سزاوار چنين مجموعههايي ميداند و نه سريالها و فيلمهاي سست و بي پايه.
بخشي از داستان زندگي دکتر قريب، به کودکي او باز ميگردد. آنجا که (در قسمت قبلي اين مجموعه) در يک روستا، متعصبين با تأسيس مدرسه به سبک جديد مخالفند و مدرسه روستا را به آتش ميکشند. و نيز به ويژه در قسمتي که دوشنبه شب پخش شد و داستان روز اول مدرسه دکتر قريب بود. علي اصغر خان قريب، پدر روشنانديش دکتر محمد قريب، او را به «مدرسه غيرمجاني سيروس» ميفرستد و از فرستادن وي به مکتبخانه در نزديکي خانه خود خودداري ميکند.
مکتبخانهها، بر اساس روايت عياري دخمهاي است تنگ و تاريک که پسراني که در آن درس ميخوانند، بدون برنامه و فقط بر اساس حفظ کردن عمل ميکنند و دو زبر ان و... ميخوانند و تنبيههاي شديد ميشوند: از فلک شدن تا ساعتها بر روي پا ايستادن. و براي تأثيرگذاري بيشتر، عياري محمد قريب را پنهاني به مکتبخانه ميفرستد تا معلم مکتبخانه بيرحمانه، ابوالفضل (دوست محمد قريب) را در جلوي چشمان ما به فلک ببندد و ما پاي به خون کشيده شده وي را هم بعدا ببينيم. در مقابل، مدرسه سيروس، مدرسهاي است در فضاي دلباز، با مدير و معلم خوش برخورد و جذاب و حتي منعطف.

در اين روايت، مخالفت با مدارس جديد از سوي سنتيهاست، آنها که اعتراض ميکنند که «آيا يک کوره سواد ارزش داشت تا بچهات بيايمان شود» و مدرسه را جاي ياد دادن کفريات ميداند. تازه سريال اندکي در تاريخ دست برده و روحانيت را از مخالفت با مدارس جديد مبرا کرده و حتي در روستا، آنها را موافقيني ميداند که از ترس متعصبين سنتي، موافقت خود را اعلام نمي کنند. در حاليکه تاريخ دوره قاجار (و حتي نيمه اول سده حاضر) مملو از مخالفتهاي علما با مدارس جديد است و البته بخشهايي از روحانيت (حتي شيخ فضل الله) هم حامي اين مدارس بوده اند.
روايت عياري از مخالفتهاي سنت با علم جديد (و به طور کلي با تجدد) نادرست نيست و چنين صحنههايي در تاريخ ايران واقعا وجود داشته است. از اين نظر نقدي بر کارگردان وارد نيست. اما مسئله در اينجاست که بازخواني گذشته براي نگاه انتقادي به آن و تجربه اندوزي براي امروز ماست. يعني يک سده پس از اين وقايع (که در روزگار قريب ميگذرد) و دو سده پس از ورود مدرنيته به ايران، هنوز ما درگير ماجراهاي دوران مشروطيتيم و از لحاظ نظري هنوز از آن دوران فاصله نگرفتهايم. سادهلوحانه و خوشباورانه مدارس جديد را اوج علم ميدانيم و نقطه شروع تجدد، و راه حلها را در «از فرق سر تا نوک پا فرنگي شدن» ميدانيم و هنوز نميتوانيم مدرنيزاسيون دوره قاجار و پهلوي اول را نقد کنيم.
تنها کساني که در روياي گذشته سير ميکنند، ميتوانند مکتبخانه را بر مدرسه ترجيح دهند و شيوههاي سنتي آموزش مؤثرتر بدانند. اينها بازمانده کساني هستند که در صورت افراطي آن با بلندگو مخالف بودند و با قضاياي فلسفي، عکس انداختن را ممتنع ميدانستند. اما مخالفتها را به چنين سطحي تقليل دادن، مغالطهاي است که سخيفترين مخالفتها را برجسته ميکند و به واسطه آن، از نقدهاي جدي فرار ميکند.
نقدهايي که در دوران قاجار به مدرنيته ميشد، هر چند در برخي موارد به همين سخافت بود و فراموشخانه را محل اجتماع «امارده و اجانده» ميدانست (و متاسفانه هنوز هم چنين نگاههايي وجود دارد) و «کلمه قبيحه آزادي» را ماري خوشنما ميدانست، اما در پارهاي موارد بصورت جدي و بنياني با آن به مخالفت بر ميخاست و نقدهايي بر آن وارد ميکرد که کمتر به آن توجه شده است.
يکي از اين موارد، نحوه ورود تجدد به ايران است. از قضاي روزگار، اين نقد ابتدا بر خوشنامترين مصلح اجتماعي دوران قاجار، امير کبير وارد است. تاسيس دارالفنون در تهران و استخدام معلمين خارجي، هر چند شيوهاي مقبول براي ورود علم غربي به ايران بود، اما امير به گونهاي آن را وارد کرد که انگار جامعه ايران، مانند قبايل آفريقايي هيچ بهرهاي از علم و آموزش علمي نبرده بود. آيا در دوران امير در حوزههاي تهران و قم، هيئت و هندسه تدريس نميشد و هيچ کس نبود که بتواند فلسفه غربي را فهم کند. چرا ما مانند غربيها، دانشگاههاي خود را بر اساس سنت آموزش مذهبي و حتي در فضاي آن حوزههاي سامان نداديم.
آيا تمام مدارس مذهبي و مکتبخانههاي قديمي به همين دلگيري بودند که عياري نشان داده است. آيا در تمام آن فضاي علمي، هيچ «اقليت زودپذير و روشن انديشي» نمي شد يافت که دغدغه اي از نوع عباس ميرزا، اميرکبير، سپهسالار و رشديه داشته باشند و بواسطه آن بتوان اندکي در مدارس قديمه، شيوههاي جديد را وارد کرد.
گذشته طلايي تاريخ ايران نشان ميدهد که ميتوان مکتبخانه داشت و علم هم داشت، اما انحطاط فکري دوران قاجار، پويايي را از سنت گرفته بود که بتواند خود را با دوران جديد تطبيق دهد. برخي معتقدند که سنت در آن روزگار، دچار آنچنان تصلب و انسدادي شده بود که راهي براي تغيير در آن يافت نمي شد و چاره اي جز حذف آن و برپايي بنيانهاي تازه نبود. اما تجربه انقلاب مشروطه و ورود نهادهاي سنتي مانند بازار و روحانيت در آن، اين فرضيه را زير سئوال ميبرد و ظاهرا اين امکان و فرصت در دوران قاجار موجود بود که نسل گذشته آن فرصت را ضايع کرد.
نقد امير و رشديه و سپهسالار و ديگران، براي اکنون ما فايده چنداني ندارد، اما تاسف آنجاست که پس از حداقل يک سده، هنوز هم مانند همان دوران به سنت مينگريم و آن را چنان سياه و تيره نشان ميدهيم که مستحق حذف است. در روايت عياري از روزگار قريب، هيچ نقدي به فهم و نوع برخورد متجددين به سنت وجود ندارد. سهل است؛ اين نگاه انتقادي در صدا و سيما و در جامعه علمي هم هنوز وجود ندارد و ما هنوز با آموزههاي مدرنيته اوليه به سنت مينگريم و نگاهي کاملا منفي به آن داريم. در اين روايت، جايي براي بازسازي سنت وجود ندارد.
ايرانيان بيش از دو سده است که در روياي تجدد به سر ميبرند، و وقتي هنوز به سنت خود اينگونه مينگرند، دوگانه سنت/تجدد به جاي خود باقي است و روزگار به همان روال ميگردد که بود. آنانکه که از گذشته عبرت نمي گيرند، مجبور به تکرار آن هستند و جامعه ايران، ظاهرا هنوز مجبور به تکرار اين تجربه است.
محمدرضا جوادي يگانه استاديار جامعهشناسي دانشگاه تهران Info@mrjavadi.com از سايت تابناک http://www.tabnak.ir/pages/?cid=5768